تبليغاتX
سبکی تحمل ناپذیر هستی - سفر به صفر - بازگشت
سبکی تحمل ناپذیر هستی

چه دشوار می نمایاند خواندن متنی که تمامی با الماسهای سکوت آذین شده

و چه دشوارتر نگارش متنی تنها با سکوت

آندم که از وسواس انتخاب لغات، تنها به جای خالی کلمه بسنده می کنی

و صدایت به تمامی از لرزه می افتد

و بغض فروخورده ات به فریاد سکوت تبدیل می شود

...

آنجا که پوسته ی خارجی بدنت به جداره ای شیشه ای اما ترد و نازک بدل می شود تا مطمئن شوی نغمه ای که سر خواهی داد جز انعکاسی باطل بدرون خودت، راه بجایی نخواهد برد

واژگانی که در درونت بستند و قندیل اشک از آنها جاری شد

دیری است که رویای از پای درآوردن صاحبشان را در سر می پروانند

...

زبانم نیست که سخن می گوید

ذره ذره وجودم فاش گفتن این درد را می طلبد

بالش نرم دنیا جایی برای آرام گرفتن نیست

زندگی همان به که سر طاقچه ی عادت از یادها برود

که به زیرکی جادوگری کهنه کار

پاداش واخوردگی اش را به تو خواهد داد

و انتقام بدی هایی را که بر عرصه ی خود دیده، خواهد گرفت

...

صلیبی گلگون کشیده ام و روحم را به آن چهارمیخ کرده ام

می خواهم از صفر برسم به...

به...

صفر...

صفر و قله و صفر

صفر و قعر و صفر

صعود خواهد بود و یا نزول؟

...

تهی زندگی

ار کران تا کران

تو را آغوش می گشاید اما

خیزابهای مرگ

در برت سر به فلک کشیده اند

دست سرد مرگ در هم آغوشی گرم زندگی سرگرمت می کند

سودای کشف و شهودی در سرت می پرورد

زوفایی خوش آب و رنگ

که به بهانه ای برای آن بهایی گزاف خواهی پرداخت

بهای فراموش نمودن تمامی واژه ها و کلام را

فرو رفتن در خاموشی محض و تاریکی

و سکوت

هیچ می دهی تا هیچ بستانی

معامله ای پر سود و پر زیان

...

تشنه ام برای سکوت

گوشهایم گویی سنگین شده

کمی بلندتر حرف بزن!

تشنه ی سکوت توام

...

خالی شده ام

تهی گشته ام

جای تو اما

هیچگاه خالی نیست

هذیان می گوید این روح تب دار

جدی نیست

بازیگوشی های سبکسرانه ای دارد

آخر همه تویی و همه روح بی تابم

...

باشد که در آرامش و خلسه ی رویایی پایان ناپذیر

فراموش کنم

واژگان را

تقدس کلام را

جریان سیال وجود را در گوشهای زمان

نیستی را

هستی را

بار آن را

و به سبکی دلپذیرش تن در دهم

...

 

 پی نوشت: این پست تکراری بود مثل فیلمهای تکراری! اما چون خودم خیلی دوستش دارم شماها هم دوباره بخونیدش. شاید هم اون موقع شماها نبوده باشید و نخونده باشید. دلم حرفهای تازه می خواد (می خواست) اما دیشب خبر مرگ رسول ملاقلی پور رو شنیدم و آه از نهادم بر آمد... باورم نمی شد اما گریه کردم. خیلی زود بود که بره. وای خدای من! باز هم احساس غربتی که از دور شدن آدمایی بهت دست میده که فکر می کنی حداقل اونا حرفتو می فهمن و تو حرفشونو می فهمی... همیشه دوستش داشتم. آدمی بود که همه از دستش عاصی بودن. کارگردانها، منتقدین، تهیه کننده ها و تماشاگران فیلمهایش و حتی طرفدارانش. این حالت برای من جذابیت خاصی داره. این آدم طغیان گر بود! خودش یک بار گفته بود: «اگه یه روز یه آدمی رو دیدین که وسط یکی از میدونهای بزرگ شهر داره فریاد می زنه بدونین اون آدم منم و جونم به لبم رسیده!»

... خوب خسته ی عاصی، حالا راحت شدی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:39  توسط فائقه  |