سبکم... پس هستم.
گریه می کنم... هنوزم هستم؟
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:14  توسط فائقه
|
کی فکرشو می کرد یه روز اینجوری پام برسه به وطنم...؟ کی فکرشو می کرد از یه زلزله هشت ریشتری اینهمه آوار بجا بمونه روی سرم...؟ داشتیم برنامه ریزی می کردیم بیام برای بساط جشن و سرور که ناغافل صدامون کردن برای سوگ...
بارش عزادار شد. پدر شوهری که هیچوقت فرصت نکردم باهاش گپ بزنم و طعم چیزهایی که شنیده بودم بچشم، حالا از بینمون رفته... رفته و یک خیل عظیم جمعیت رو داغدار کرده... همه سوختن از این رفتن... و ما... هنوز توی شوکیم.........
*توی صفحه ی فیس بوکم هنوز هم هست... چه فکری کردم که اینو نوشتم؟ دوست داشتم بیام ایران... خیلی زیاد... اما نه اینجوری........ قاطی کردم حسابی... تمام معادلات فکریم بهم ریخته... زندگی خیلی برام پوچ شده و بی معنی... من رفته بودم اونجا چیکار کنم؟ بارش تازه دو ماه بود آمده بود... کارها همه راست و ریست... همه چیز بر وفق مراد... ایام به کام... که این اتفاق افتاد و آه رو از نهاد همه مون بلند کرد... خدایا خیلی بزرگی!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:15  توسط فائقه
|
گاهی وقتها از اینهمه صبر و تحملم در برابر داداش کوچیکه و مخصوصاً امر یادگیریش خودمم متعحب می شم!!! من اصولاً آدم با حوصله ای در امر آموزش به حساب نمی آم. برای همین نمی دونم چرا در مقابل این بشر اینقدر خلع سلاحم!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:28  توسط فائقه
|
یه احساس خیلی بدی دارم از دیروز تا حالا... واقعیت اینه که به یه وبلاگ بر خوردم که با خوندنش بیشتر و بیشتر این شک توم تقویت میشه که صاحبشو میشناسم... چیزایی که ازش میخونم خیلی تکان دهنده هستن و این اعصابمو بیشتر خورد میکنه... ناسلامتی اون آدم کسی بود که توی یه دورهای خیلی قبولش داشتم و یجورایی شده بود یه الگوی واقعی توی زندگیم... حالا باید بیام و بخونم که بله چه زندگی خوشگلی که نداشته و نداره! خیلی سخته! واقعیتش اینه که ویران شدم... و از همه بدتر این واقعیت تلخ میریزه توی وجودم که آدمهای ساده و پاکی که به ظاهرشون بسنده میکنیم میتونه باطنشون و حقیقت زندگیشون چقدر با اون چیزی که می بینیم فرق داشته باشه و این مساله مثل یه سیلی محکم بود که خورد توی گوشم... در حدی که امروز از صبح نتونستم هیچ کاری پیش ببرم و عین این معتادا بست نشستم این وبلاگ رو میخونم و هرچه بیشتر توی خودم و این سیاهی نکبتی فرو میرم. دلم می خواست داد بزنم بهش بگم آخه نامرد............ ولش کن. غصه دارم اما هیچی نگم بهتره... حتی فکر کردن به اون چیزها هم کافیه تا من یکی رو کله کنه. از اون مدل ناراحتی هامه که اسمشو میذارم غار عمیق غم و می دونم حالا حالاها سایه اش رو از سرم کم نمی کنه...
دلم میخواد یه نخ سیگار آتیش بزنم و تلخی دود گسشو بفرستم توی ریه هام. این شاید نوعی خودآزاری باشه، آره خودم میدونم!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:16  توسط فائقه
|
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:37  توسط فائقه
|
۱
دیدید یه چیزایی رو اگه به وقتش ننویسید میشن عین غذای تاریخ مصرف گذشته که باید فقط ریختشون تو سطل خاکروبه؟!! منم الان همچین حسّی دارم... چند وقته ننوشتم و تنبل شدم. اومدن به خونهٔ جدید با اینکه مزایای زیادی داره اما باعث شد یک هفتهٔ کامل بی اینترنت باشم و این برای منی که صبح که پا میشم اولین کارم رفتن تو اینترنته و شب هم اگه زور خواب نبود همین جور متصل می چسبیدم پای اینترنت، یعنی ترس، عذاب، درد!!!
اما خونهٔ جدید خیلی خوبه، جامون باز شده و از طرفی دسترسی به مراکز خرید اقلام ضروری و غیر ضروری! هم بسیار آسان شده... خونه مون در واقع آپارتمان هستش و حمام و دستشویی هم داریم (بله قبلن توی WG زندگی میکردم و آشپزخونه و حمام و دستشویی اشتراکی بود با چند نفر دیگه!).
نکتهٔ قابل عرض اینکه اینجا اسباب کشی یه چیزی تو مایه های ببخشید حمالیه! خودت باید بری ماشین مخصوص حمل بار (اینجا بهش میگن اتوبوس) رو کرایه کنی و خودت همه چیزو بار ماشین کنی و خودتم رانندگی کنی! بعدشم اونجا همه رو خودت پیاده کنی و جابجا هم بکنی! دریغ از ۱ نفر که تو این مورد به آدم کمک کنه! خودتی و خودت! از اونطرف فروشگاه های بسیار بزرگی اینجا هست به نام Bauhaus که هر چیزی که بگی از وسایل خونه و تاسیسات رو اونجا بدون واسطه میتونی بخری با قیمت بسیار مناسب. مثلاً تو ایران برای خرید لامپ و کلاً وسایل روشنایی میری لاله زار یا برای وسایل برقی میری توپخونه و غیره. اما اینجا همه چیز ۱ جا هستش و هیچ مغازه ای هم در کار نیست که بشه واسطه و باعث افزایش قیمت بشه. این از نظر من خیلی مثبته.
۲
آخر هفته طی ۱ عملیات انتحاری پلوپز رو در آوردیم و پلو درست کردیم. اونم بعد از دیدن این قسمت سریال در چشم باد که اون خانواده اصیل ایرونی اون مدلی رو زمین نشسته بودن و پلو مرغ؟! می خوردند و از برنج شمالی تعریف میکردن. یه بار شوید پلو درست کردیم یه بار هم زرشک پلو که جاتون خالی برای بار اول زیادی خوب شده بود!
۳
اینجا عروسکهامو نیاوردم، بهتره بگم باغ وحشمو جا گذشتم تو ایران بدلیل کمبود جا! حالا اومدم اینجا دیشب از آلدی ۱ گاو خریدم، اسمشو گذشتم گاگولی،
ایناهاش ببینیدش!
۴
امروز یه سمینار بود تو انستیتو ماکس پلانک که ما هم دعوت بودیم، راجع به منابع انرژی و گرم شدن کره ی زمین و اثر گازهای گلخانه ای... اعتراف میکنم که فکرشم نمیکردم که این سمینار اینقدر جالب باشه... اطلاعات بسیار خوبی راجع به انواع انرژی و آمارو ارقام گرفتم چون شخص ارائه دهنده خودش شخصاً روی مصرف انرژی کار کرده بود (جون می داد برای نوشتن Essay امتحان تافل). مثلا فهمیدم که سهم مصرف برق برای روشنایی در خونه ها نسبت به کل مقدار انرژی مصرف شده ۱% هست و چیزایی مثل لامپ کم مصرف و امثالهم کلاً یه بازی سیاسیه برای گول زدن مردم توسط دولتها و وانمود کردن اینکه دارن کاری برای بهینه سازی مصرف انرژی انجام میدن (سر دستهٔ این کشورها هم استرالیاست ضمناً). و اینکه بیشترین سهم مصرف انرژی و گرم کردن زمین مربوط به آمریکا و چینه که ظاهراً اوباما پذیرفته که کاری برای این مساله انجام بده اما چین نه! یعنی طبق اون تحقیق مثلاً تو ایران اگه ملت خودشونم خفه کنن ۱ دهم آمریکا هم مصرف انرژی ندارن (اگه مقدار سرانهٔ مصرف انرژی رو در نظر بگیریم برای هر نفر). جالب اینجا بود که سهم آلمان هم در گرم کردن کرهٔ زمین آنقدر بالا نبود اما دارن همش دنبال راه حل میگردن برای رفع همین مقدارم! اینجا ارائه دهنده عبارتی بکار برد به معنی ترس آلمانی که گویا تیپیکال هست اینجا... خوبه که لاقل اینا نسبت به اینگونه مسائل اینقدر نگرانی دارن!!
پی نوشت: وقتی بعضی از این آدمهای سبک مغز ولی گنده دماغ و پر مدعا را می بینم به خودم افتخار می کنم که لااقل مثال بارز ضرب المثل پز عالی جیب خالی نیستم... حالا بجای اون جیب خالی خیلی چیزای دیگه هم میشه گذاشت اعم از مغز خالی!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:12  توسط فائقه
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:20  توسط فائقه
|
هنوز خیلی برام زوده که جملاتی شبیه این بکار ببرم که بگم "آدم توی غربت..." یا مثلاً "وقتی جایی غیر وطن خودت زندگی میکنی..." اما تجربه ای ریخته در جانم توی همین ۴ ماه لعنتی که دوست دارم ثبتش کنم هرچند مضحک باشد و هرچند مضحک!!!
پس اینطور شروع میکنم: آدم توی غربت یکجور خیلی ناجوری لب به سکوت میبنده. آدم لحظه ها می شوی بعضاً! تویی که توی خونه ات در ایران معروف به زلزله بودی از فرط شر و شوری، اینجا شده ای آرام و سر به زیر... دیگه صبح که چشم باز میکنی به فکر شیطنت نیستی و مثلاً پا را که از در بیرون میذاری دلت نمیخواد دادی، جیغی فریادی از ته دل بزنی که حداقل دل صاب مرده ات رو شاد کنه! اینجا خاموش میشی چون زبان مادریت تو را به انزوا میخونه... و من فکر کردم و دیدم این مساله ناخودآگاهه، تو ناخوداگاه این جرم رو مرتکب میشی و روحت را در خاموشی سرد تنها میذاری... آدم اینجا شاید که از همهچیز راضی باشه، شاید عمیق ترین دغدغه ی آدم خرید روز بعد برای شام و ناهار آخر هفته باشه اما قلباً خوشحال نیست (البته این اعتراف را میکنم که خود من هیچوقت از ته دل خوشحال نیستم! آدم ناراحتیم کلاً خودمم میدونم! همیشه در اوج خوشی هم دنبال دستاویزی برای ناراحتی میگردم و اغلب پیداش میکنم! خوشیهای من هیچگاه مربوط به خودم نبوده، آخرین خوشحالی که داشتم همین ۲ هفته پیش از خبر قبولی برادرم بود... اما من منظورم کلی بود!)
دارم اینا رو میگم چون دوستی از دوستان که همکار قدیمی م محسوب میشد بالاخره آمد اینجا... بماند که چه کش و قوسی داشت زندگیش اما من میدونم که دوست داشت بیاد و هر از چند گاهی هم منو به سخره می گرفت بخاطر حرفهام و تعریفم (البته تعریف منفی) از اینجا... حالا دیشب در فیس بوک دیدم که پیغامی گذشته با این مضمون که: اینهمه میگن خارج خارج همینجا بود؟؟!! اینا که از ما هم ...ترن!!! وقتی خوندم کلی به این مساله خندیدم که تا وقتی در کشور خودمون هستیم چه ناله ها که نمیکنیم از وضع مملکت و اینکه اینجا جای موندن نیست و باید رفت و زندگی جای دیگری ست! اما به محضی که پامون رو اینور میگذاریم زرق و برق دروغی جای خودش رو به مقایسه میده و بعضاً این نتیجه که قربون همون ایران خودمون و مردم خونگرم خودمون! بدیهای اونجا و خوبیهای اینجا جاشون رو عوض میکنن... منظورم اینه که هیچوقت از بیرون به این مساله نگاه نمیکنیم، همیشه دیدمون و نتیجه گیریمون سخت تابع موقعیت مکانی مونه و این... زیاد خوب نیست.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:7  توسط فائقه
|
دیشب داشتم فیلم «به همین سادگی» رضا میر کریمی را می دیدم. واقعاً به اندازه ی اسمش ساده بود اما در عین سادگی تلخندی را نصیبم کرد. اینکه قشر عظیمی از زنهای ایرانی زندگی ای شبیه طاهره دارند و عصیان پنهانی در برابر این نوع زندگی که با چاشنی ایثار و فداکاری برای بچه ها هر دم فرو خورده می شود حالم را دگرگون می کرد. به نام خانه دار بودن چه بار سهمگینی را تحمل می کنند چنین آدمهایی و طاهره... چقدر مظلوم بود. آنقدری که حتی مزاحمت های شب و نصفه شبی همسایه بی ملاحظه را هم تاب می آورد و باز هم با خلوص نیت کمکش می کرد و آرامش می کرد. باز هم ایثار و فداکاری... و باز هم این جمله به مغزم هجوم آورد که وقتی خوب باشی انگار همه از تو انتظار دارند که خوب باشی و وقتی کاری برای کسی می کنی بعد از مدتی این لطف تبدیل به وظیفه ای می شود که سر باز زدن از آن حکم ارتداد را دارد... و طاهره سرکوفت ها و نق و غر بچه هایش را هم چه خوب تاب می آورد... و طاهره چقدر مادر بود... چقدر آرام بود و من چقدر از این آرامش قبل از طوفان می ترسیدم... اعتراف می کنم که هر لحظه منتظر بودم این آتشفشان فعال شود اما جز چند فعالیت کوچک چیزی بروز نداد... فیلم چالش برانگیزی بود برایم بخصوص که چند روز است مرتب به فکر مامان هستم. وقتی همین چهار تا حرکتی که مربوط به امور خانه داری می شود حوصله ام را سر می برد به یاد مامان می افتم که چه بی آلایش دور من می پلکید و کارهایم را انجام می داد و من هیچوقت قدرش را نمی دانستم. فکر می کردم می دانم اما حالا می فهمم زهی خیال باطل! لباسهایم همیشه شسته و اطو کشیده بودند. غذایم همیشه آماده و وسائلی که احتیاج داشتم همیشه چند تا چند تا خریده و داخل کمدم بود. و من هیچگاه هیچ کمبودی احساس نکردم... هیچگاه نگذاشتی پوست بدنم با زمختی دنیای واقعی تماس پیدا کند. همیشه هایلی بودی بر سرمای بیرون و گرمای درون را در دستهای تو جستجو می کردم... مامان گلم! همیشه دستت را می بوسیدم اما اینبار که ببینمت مطمئناً سر تا پایت را خواهم بوسید و قول خواهم داد که قدر تو را بدانم...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:27  توسط فائقه
|
اینکه چرا وقتی به امروز که روز رفتنت بود نزدیک شدم، ناخودآگاه و اونم چند بار شکستم، برای خودمم جای سواله... میدونم از خودم فاصله گرفته بودم اما اون اشکها دست خودم نبود، با فکر کردن بهش انگار یه حفره توی سرم دهان باز میکرد... انگار جای خالی تو بعد ۴ ماه یکدفعه آوار شد روی سرم... ۴ ماه بغضم رو قورت دادم که دوباره بعد ۱ هفته کوله بارت رو دم در نبینم... دیگه نمیتونم تحمل کنم، منم آدمم، هرچقدر هم که مغرور باشم باز آدمم با احساسات و عواطف... دیگه طاقت ندارم چیزی ازم کنده بشه... دیگه تنهایی و بی کسی رو نمیتونم تحمل کنم. ممکنه بگی بخاطر خودم میگم، به فکر خودم هستم. خوب من تو رو کنار خودم میخوام نه کس دیگه رو... فقط بیا، زود بیا و برگرد کنارم. مگه نگفتی دیگه از هم جدا نمیشیم؟ تو که اول زدی زیر قولت نامرد!!! تو باید بیای نزدیک من، باید هر روز پیشم باشی و کنارم. من همسر پروازی و قطاری نمیخوام. ساعت شماری و دقیقه شماری داغونم کرده، داغون. آواره م نکن....
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:45  توسط فائقه
|