تبليغاتX
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سبکی تحمل ناپذیر هستی

حبس می کنم خودم را درون قفس آهنی تنگ... برای روزهایی که... ولشان کن!

بعضی روزها را نمیشود از زندگی قیچی کرد... حس و حال هیچ کاری را نداری... میدانی خوب نیست اما انرژی برای خوب بودن نداری... این روزها باید باشند... حالا فلسفه و حکمتشان چیست بماند... در چنین لحظاتی تنها آغوشی پر از رحمت و عطوفت است که می تواند مامنی برای این آشفتگی های اجباری باشد... وقتی حتی کلمات هم عاجز از بیان می شوند تنها اوست که می تواند شنوای غصه های ناگفتنی باشد...

دلتنگم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 21:48  توسط فائقه  | 

سمینارمون برگزار شد. خیلی‌ بهتر از اونی که فکرشو می کردیم با استقبال مواجه شدیم. البته مسالهٔ پیش بینی‌ شده این بود که راجع به اوضاع اخیر و اتفاقات رخ داده ازمون سوال کنن که خب کردن و ما همانطور که تصمیم گرفته بودیم عمل کردیم و بازخوردشم خوب بود. از دیروز تاحالا هرکی‌ میرسه بهمون میاد و تشکر می‌کنه و میگه پرزنتیشن خیلی‌ خوبی بود... خیلی هم ازمون راجع به ایران سوال کردن. راجع به سیستم تحصیلی ایران، راجع به غذاهامون، راجع به افراد مشهور ایرانی‌ توی دنیا (ما راجع به عباس کیارستمی، گلشیفته فراهانی، انوشه انصاری، شیرین عبادی، دکتر لطفعلی زاده، بیژن پاکزاد و پروفسور علی‌ جوان و فیروز نادری صحبت کردیم). کلی‌ هم از خوراکیای ایرانی‌ مثل نان برنجی، نان نخودچی، سوهان عسلی، گز، آلوچه، لواشک و غیره برده بودیم که حتا یه ملکولشم باقی‌ نموند!!! آخرشم ازمون آدرس یه رستوران خوب ایرانی رو خواستن که برن اونجا غذا بخورن! استاد راهنمامونم ایران رو از نظر مناظر طبیعی با آمریکا مقایسه می کرد... از پارتیها و زندگی‌ دانشجویی هم توی ایران بحث شد و همهٔ اینا اونارو به این نتیجه رسوند که که با یک کشور مدرن و متمدن طرفن! خیلی‌ سوالا هم راجع به زبان شناسی و ریشه‌های تاریخی زبانمون کردن که من خوشحالم راجع بهشون مطالعه کرده بودم و تونستم جوابشونو بدم. خداییش خیلی‌ برای این سمینار زحمت کشیده بودیم، خستگیمون در رفت خلاصه! جای همگی خالی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 16:22  توسط فائقه  | 

رشتهٔ من یکی‌ از اون رشتهای خطرناک یا‌ های ریسکه و جداً خطراتی برای سلامتی‌ بهمراه داره، مخصوصاً شاخهٔ آلی‌ که توش در دوران کارشناسی ارشد حسابی‌ از خجالت اونهمه مواد سرطانزا در اومدم و نه تنها همون موقع با مشکلاتش درگیر بودم بلکه می دونم بعضی شون عوارضی هستن که شاید چندین ساله بعد خودشونو نشون بدن... اینه که همچنان منتظر سورپرایز شدن هستم! اما خوب، بعد اتمام اون دوره، با خودم فکر کردم یا من از این رشته میام بیرون یا میرم یه شاخه ای که کمترین خطر رو داشته باشه... اینه که الان خوشحالم که اومدم تو گرایش نانو و عمده واکنشهایی که باهاشون سر و کار دارم سالید استیت (حالت جامد) هستند با کمترین درصد مواد فرار و البته با اینکه بعضی‌ مواد سمی و سرطانزا هستند اما ابداً مقرّرات ایمنی اینجا اجازه تماس مستقیم یا ریسک های دیگه رو نمیده... دوز مواد هم بسیار پایینه و در کل من خیلی‌ حس شیمی‌ از کاری که می‌کنم بهم دست نمیده بلکه بیشتر فیزیکیه! اما خوب این به حفظ سلامتی و جونم می ارزه!!! من که نمی‌خوام مثل مادام کوری با سرطان خون از بین برم یا اینکه یک بیماری ناشناخته به بچه ام! منتقل کنم!!! (آیکون یک آدم مسئول!!!)....

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 12:49  توسط فائقه  | 

برو بچ آلمانی گروهمون از من و بهار خواستن براشون یه پرزنتیشن راجع به ایران برگزار کنیم. جالبیشم استقبال شدید استاد راهنمامون از این پروژه ست و اینکه گفته برنامه‌رو جوری تنظیم کنید که من حتماً باشم. اینه که با توجه به برنامهٔ فشردهٔ استاد سمینارمون افتاد برای ۲ هفته دیگه. من و بهار کلّیت پاورپوینت رو آماده کردیم. هدفمونم اینه که ذهنیت فوق‌العاده منفیشونو راجع به ایران به عبارتی تلطیف کنیم!

اصل قضیه از چند روز پیش که تولدم بود شروع شد. اینکه من ۲ تا تاریخ تولد دارم برای اینا عجیب و تا حد زیادی شگفت آور بود و چند بار افراد مختلف آمدن پیشم و خواستن تا این مسئله‌رو براشون توضیح بدم... آخر سر هم رفتم تقویم ایرانیمو آوردم تا بهشون نشون بدم این تفاوت از کجاست... حالا همون بچه ها گیر دادن که قوانین کشور شما چقدر عجیبه و بیاین راجع بهش برامون توضیح بدین. ما خیلی‌ سوال راجع به ایران داریم که چون فکر نکنیم تا آخر عمرمون فرصت بشه بریم (یا بتونیم!!) اونجارو ببینیم بهتره یقهٔ شمارو نقداً بچسبیم!

خوب حالا کمک! ایده، نظر، هرچی‌ دارین برای بهتر شدن این سمینار خوشحال میشم بهم بگین. فقط مساله ای که هست اینکه ما تصمیم گرفتیم سمینارمون بار سیاسی نداشته باشه و کاملا بار فرهنگی‌-تاریخی‌-اجتماعی داشته باشه. حالا دیگه ریشو قیچی دست خودتون...

پیشاپیش ممنون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 12:47  توسط فائقه  | 

          

دلم می خواهد بنویسم... بی خیال هدف و نتیجه...

بی خیال انگیزه های تاراج شده...

بی خیال این غم مبهمی که نمی دانم از کجاست...  

می شه قیچی ات را به من هم بدی تا من هم در این پارتی ریز ریز کردن خاطرات باهات سهیم باشم؟!!...

دلم گرفت از اینهمه دوستی هایی که نمی دانیم به چه دردمان میخورد اما وجود دارند!!!... میخواهی و نمیخواهند... نمی خواهی و عزیز میشوی... ما آدمها چه موجوداتی هستیم!!! کورهای ظاهراً بینا!!!... یه روزی میرسه که می بینیم که یه خروار اسم و خاطره بدردنخور داریم که نمیدانیم چکارشان باید کرد ؟!!... اونوقته که تو قیچی ات را بر میداری و می خواهی سره را از ناسره جدا کنی!!!... من اما دلم میخواد اونهمه ماده شیمیایی که در مغزم بی مصرف مانده به کمکم بیاید و همه ی آن خاطرات را در یک چشم بهم زدن جلوی دیدگانم نابود سازد!!!...

اصلاً بیا مثل قدیما یک آتش بازی راه بندازیم... دیگه لازم نیست پرمنگنات و پرکلرات و کربن و اکسیدهای مختلف را برداریم... خاطرات را میسوزانیم... تو مرا از یاد خواهی برد و من در دفترچه ی خاطراتم ثبتش خواهم کرد و خواهم نوشت که در زندگی لحظاتی هست که ما میخواهیم باشیم اما نمیخواهند... در زندگی لحظاتی هست که فکر میکنی اگر یک فرصت دیگه داشتی همه ی خرابکاری هایت را درست میکردی اما نیست... روزهایی هست که دوستی هایمان حبابی است... لذت نمی بری با دستان کفی شده ات حباب ها را بگیری... دلت نمیخواد رقص رنگ را روی دیواره حباب ات ببینی...

فراموش کن رفیق... بیخیال این هذیان گویی ها... آنچه را که باور داری انجام بده حتماً درست است...

پی نوشت: الان بیش از هر زمانی فکر می کنم که اگر غیر از زن و مرد جنسیت سومی نیز در دنیا وجود داشت همه چیز خیلی بهتر و نرمالتر پیش می رفت. اصلاً علت این دوگانگی احمقانه چیست...؟

پی نوشت ۲: نمی خواهم شبهایم را از دست بدهم. فرصتی ست تا لااقل ذهن آشفته از روزم را که اطلاعات بدون هیچ فیلتری در آن راه یافته اند تمیز و مرتب کنم برای روز بعد! بهتر از این است که طبقه بندی نشده روی هم تلنبار شوند!!!

پی نوشت ۳: کاش خیلی از نوشته هایم مجال انتشار می یافتند...

 

آن که می گوید دوستت دارم

خیناگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:27  توسط فائقه  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 22:30  توسط فائقه  | 

من اینجام، خیلی دور، خیلی تنها، خیلی دلتنگ، و حسی رو برای اولین بار دارم تجربه می کنم. خیلی سخت، خیلی نزدیک. و تو چه سخت در من می پیچی... خاطر داغت گلوی نحیف احساسم را بی محابا می فشارد! فشار می دهد! فشار می دهد! و من باید که شقیقه هایم را نوازش کنم وقتی این موجود بی پیر سرم را می ترکاند. همین! فقط شقیقه هایم را فشار دهم و داغی صورتم را به حساب خیلی چیزهای دیگر بگذارم... واژه ها سریع می آیند و تا داغ داغ مصرفشان نکنی از دهن می افتند... این می شود که احساس می کنم مهملاتی که می گویم ارزش ثبت ندارند. مالیخولیای ذهن من تمامی ندارد. می نویسم برای اینکه نگویم. نبینم. نکنم... نروم... نشوم!

مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد
و از روی تمام پل ها
از روی تمام جاده ها و ریل ها
هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها
دور می شود
وقتی از پنجره ها
حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید
کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن*

*هیوا مسیح

شاید روزی کتابی بنویسم. تصمیمش را تازگیها گرفتم. نام کتاب را هم انتخاب کرده ام... این بار را باید به زمین بگذارم...

پی نوشت: به تقدست قسم... تو رو به هرچی می پرستی اونطوری که توی خواب نگاهم کردی نکن دیگه! نکن!!!


 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 23:55  توسط فائقه  | 

سلام یعنی خداحافظ...

خداحافظ جای خالی بعد از من غریب...

خداحافظ سلام آبی امن آسوده...

ستاره ی از شب گریخته ی همروز من...

عزیز هنوز من... خداحافظ

                                                           "سید علی صالحی" 

 چه خاموشم و تلگرافی حرف زدن برام ارزش شده!

ما خوبیم. برگشتیم و فعلاً داریم برگهایی از یک فصل جدید رو در زندگیمون ورق می زنیم. گاهی زل می زنیم بهشون و تعجب می کنیم گاهی هم از سرخوشی و خوشحالی سرمون رو با تندی عقب می دیم و از ته دل می خندیم و گاهی هم اشکای همدیگه رو آروم با دست پاک می کنیم. و چقدر این نگاهها هستند که حرف می زنند. دستم رو هم بد عادت کرده اند!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:50  توسط فائقه  | 

انگار پدیده ی مرگ آدمهای زنده رو هم از هم دور می کنه... زندگی کماکان در جریانه و آدمها رفته ان سر خونه و زندگی خودشون! دویده اند و به تو نرسیده اند و می دوی و به آنها نمی رسی... و این تسلسل احمقانه باز هم ادامه خواهد داشت.

و من واقعاً ممنونم. از همه دوستان خوبی که از طریق همین بلاگ جریان رو فهمیدن و ولو با یک کامنت یا اس ام اس کوتاه بودنشون رو که یقیناً بهتر از نبودنشونه به رخ کشیدن و ثابت کردند که به یاد یکدیگر بودن گاهی خیلی آسون و در عین حال دوست داشتنیه... بهتون افتخار می کنم عزیزان!!!

چیز بزرگی یاد گرفته ام این بار. اینکه چقدر خوب میشه زشتی ها و بدی ها رو نادیده گرفت و با زیبایی ها و دلخوشی ها غرق لذت شد... چقدر به این احساس نیاز داشتم... چقدر چیز یاد گرفتم خلاصه! اینقدر زیاد و اینقدر باارزش که دوست دارم توی دفتر دلم حک کنم همه اشونو... شاید روزی اینجا نوشتم آن روزها رو...

بدرود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:51  توسط فائقه  | 

 

سبکم... پس هستم.

گریه می کنم... هنوزم هستم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:14  توسط فائقه  |